چنان دل کندم از دنیا .........

سلام

بوی باران ، بوی سبزه ، بوی خاک

شاخه های شسته ، باران خورده پاک

آسمان آبی و ابر سپید


برگهای سبز بید

عطر نرگس ، رقص باد

نغمه شوق پرستوهای شاد

خلوت گرم کبوترهای مست



نرم نرمک میرسد اینک بهار


خوش به حال روزگار ...

نوشته شده در جمعه 1393/01/01ساعت 5:26 توسط N.M|


تباهی کرم کوچکیست. 

در درون رشد میکند.

چنانکه میپیچد

بلندای تبالود شب

بر بادهای  لزج .

که می آیند از پشت پینه های راه .

که میچکد از سوراخهای دلشان ،

ستاره های شب آغازین

وقتی که هنوز خدایی نبود

که بیفتد تهی های فراخ

از تمام حفره های رنجور ِ تنش.

روی این روزهای سعب.

و

.

 سگهای هار یاس.

بیهوده میجویدند

استخوانهای مردمان نومید را 

که مغزتمام لحظه های ما پوک بود

اکنون ما  خواب میبینیم تنها

و دلمان در

تب ،

چشمه های پنهانی را

زیر پوست هذیان میشکوفاند

نوشته شده در دوشنبه 1392/12/26ساعت 0:50 توسط N.M|

مــن با تمام شاديــم ميميرم

   يعني اي نياز امروز استــــ كه خود كشي كني اما ن به سبكــــ مرسوم

بگذريم مـــن كه مردم او متولـــد ميشود در مـــن

               اما اين بار او شاد نيستــــ  فقط دعـــوا دارد!!!

                    او نيـــز در مـــن مييرد  وديگري در مــــن متولــد ميشود

   چه جالبــــ ديگري راه و رســـم اين زمانه را خوبـــــ ميداند

ديگري ميدانـــد اگر بشكنـــد شكسته ميشود

                                   اما اين را خوبــــــ  ميدانـــد كه اين نيز بگذرد

                                          چه آشوبي برپاستــــ در مــن

                                           آه اي زمانه

                                                                                                                                               
نميدانستـــــم دنياي نقابها بي رحم و عجيبــــ استــــ.


NM

            

نوشته شده در یکشنبه 1392/06/17ساعت 4:17 توسط N.M|

مـــــن آمدم باتني خستــه
آري مـــــن آمدم با دلي پر
با روحـــــي مسموم
ميدانم ديـــگر طاقتـــــم را نداري اما
به تو مي گويم خانه دوستـــــــ كجاست
فقط شعر سهراب يادتـــ باشد
زماني كه به در خانه اش رسيـــدي
آهسته قدم بردار تا مبـــدا تركــــــ بردارد
چينـــي نازك تنـــهاييش
يادگار تــلخ مـــــن استـــــ
آن زمان كه سنگــــ صبورم بـــود
NM



نوشته شده در یکشنبه 1392/06/17ساعت 3:32 توسط N.M|

از هيچكس انتظاري‌ ندارم
فقط
اگر شد!
در اين هجوم سرد تنهايي‌
در اين طوفان تاريكي‌
در اين شب
كه دارد ذره ذره در من رخنه ميكند
براي‌ اين سرگردان
كوچه هاي‌ شهر
براي‌ اين دل
آرامش آرزو كنيد...!
ديگر از هيچكس انتظاري‌ ندارم.

نوشته شده در جمعه 1392/04/07ساعت 9:15 توسط N.M|

نیمه شبـــــــ زمستانـــــــ...

دل تنگیـــــــ های زرد..

کافــــــــــه ارامـــــــــ..

دلتنگیـــــــــ های همیشگیــــــــ..

رها میشومـ در خیالــــــ خیســــــــ چشمهایمـــــــــ..

از برهنگیـــ این شبـــ نا تمامـــــ

از جادوی مهتابـــــ پشتــــ پنجره!

از خطوط قهوهــــ ته فنجانـــــ

یا از انحنایــــ خاموشـــ خیابانـــ..پیادروها..

لحظه ای بیرونـ بیا و بگذار تمام شـود

اینــ نمایشـــ دلگیر نگاه و خاطره ها!

ای گمشده تمامـــ این سالها!

نوشته شده در چهارشنبه 1391/11/04ساعت 20:52 توسط N.M|

امروز طعم تلخی داشت...

نه بخاطر قهوه ی ترک... اون با شکر شیرین شد!

اما طعم روزم نه..

اون فقط با یه لبخند میتونست شیرین بشه!

 لبخند دوستم..

اما..

لبخند شیرینش کجا و بغض تلخش کجا...

خدای قند عسلم .. تو که شیرینی هات حرف نداره...

به داد دلش برس... اوقاتشو شیرین کن.

نوشته شده در یکشنبه 1391/11/01ساعت 23:7 توسط N.M|

هی تو

بگو

تکلیف زخم هایی که با گذشت زمان

خوب که نه

فقط عمیق تر می شوند

در کدام منطق آمده ؟

هی تو

گفتن دردها

جرات می خواهد

من دارم .

نوشته شده در چهارشنبه 1391/10/27ساعت 22:34 توسط N.M|

عاشقانه هایی که خوانده نمی شوند

من اما مصمم می نویسم

همچنان .

پدر همیشه معتقد بود

الاغ همیشه الاغ می ماند

چه پیر

چه جوان !

.

.

.

فریاد می زنم

دیگر دوستت ندارم

و برای دیدن رقص نهنگ ها

به خوابت نمی آیم

" صبح تو را دیدم

هلو و زرد آلو سوا می کردی

گفتی مهمان داری

تمام روز منتظر تلفن بودم "

راستی

امروز چندم جهنم است ؟

نوشته شده در چهارشنبه 1391/10/27ساعت 22:31 توسط N.M|


فکر می کردم دیگه بزرگ شدی

.

.

هی دست های ات را تکان تکان می دهی

که -بقیه که نه- خودت فکر کنی پرنده ای!

هی سرت را می کوبی به دیوار

هی چوب لای چرخ خودت می گذاری

هی بالا می آوری و روی بالا آورده ات اسکی می روی

هی ... هی ... هی ... نه دوست عزیز ... نه /

هیچ کس به سگ مرده لگد نمی زند

هیچ کس

حتی اگر آن سگ زمانی نقش زنده ها را خوب بازی کرده باشد /

حتی ..

نوشته شده در چهارشنبه 1391/10/20ساعت 21:3 توسط N.M|

کاش
می شد
آدم
گاهی
به اندازه‌ی نیاز، بمیرد
بعد بلند شود
آهسته آهسته
خاک‌هایش را بتکاند
گردهایش بماند
اگر دلش خواست،
برگردد به زندگی.
دلش نخواست،
بخوابد تا ابد.
...
کاش می‌شد گاهی آدم
به اندازه‌ی نیاز
بمیرد
برگشتنش بماند.

نوشته شده در یکشنبه 1391/10/17ساعت 20:32 توسط N.M|

التماست نمی کنم

هرگز گمان نکن که این واژه را

در وادی آوازهای من خواهی شنید

تنها می نویسم بیا

بیا و لحظه یی کنار فانوس نفس های من آرام بگیر

نگاه کن

ساعت از سکوت ترانه هم گذشته است

اگرنگاه گمانم به راه آمدنت نبود

ساعتی پیش

این انتظار شبانه را به خلوت ناب خواب های تو می سپردم

حال هم

به چراغ همین کوچه ی کوتاه مان قسم

بارش قطره یی از ابر بارانی نگاهم کافی ست

تا از تنگه ی تولد ترانه طلوع کنی

اما

تو را به جان نفس های نرم کبوتران هره نشین

بیا و امشب را

بی واسطه ی سکسکه های گریه کنارم باش

مگر چه می شود

یکبار بی پوشش پرده ی باران تماشایت کنم ؟

ها ؟

چه می شود؟

نوشته شده در شنبه 1391/10/16ساعت 18:22 توسط N.M|

هي فلاني!ديگر هواي برگرداندنت را ندارم...
هر جا که دلت مي خواهد بــــرو !
فقط آرزو ميکنم وقتي دوباره هواي من به سرت زد...
انقدر آسمان دلت بگيرد که با هزار شب گريه چشمانت باز هم آرام نگيري !
و اما من...
بر نميگردم که هيچ
عطر تنم را هم از کوچه هاي پشت سرم جمع ميکنم که لم ندهي روي مبل هاي راحتي...
با خاطراتم قدم بزني...!!!

نوشته شده در چهارشنبه 1391/10/13ساعت 15:48 توسط N.M|


سیگار نیز برایم گریست

مشروب دلش به حالم سوخت

آن شب مزه ی تلخی ام اشکهایم بود

شور گریه را در آوردم،کور شدم

آنقدر مست کردم که انگار در آغوشت خوابم برد!

از خواب پریدم اما...

آن شب

تنهایی به بالینم آمد

عطر تند سیگار ارضایم کرد

تصمیم گرفتم به مشروب عادت کنم

دیگر دنبال دلیلی برای گریستن نیستم

شورش را در آوردم...

آخر ميداني من زباله تيمارستاني هستم!

نوشته شده در چهارشنبه 1391/10/13ساعت 15:29 توسط N.M|


طناب

قرص

تیغ

...

تمام این ها در سرم چرخ می زنند

چگونه شعری بسرایم

که نمیرد؟

قلم در دستم بود

   و قرص ها روی دفتر

رنگ پس داده بودند

روی پیشانیم فشارش می دادم

لیوان آب را برداشتم که...

یکدفعه از دستم افتاد

           و شعر در این لحضه خود کشی کرد

و اين بار مغزم تهوع دارد

نوشته شده در چهارشنبه 1391/10/13ساعت 15:24 توسط N.M|


ساعتی که به آن زل زده ام

دهانم بوی سیگار می دهد

سردرد عجیبی دارم...

سفره تنهاییم را با همین سه سین می چینم

و تنگ تکیلا

که کرم های ته آن وول می خورند

درها را باز میکنم

اما این سالها می آیند و می روند

و فقط،تنهاییم یک سال بزرگتر می شود

نوشته شده در چهارشنبه 1391/10/13ساعت 15:17 توسط N.M|

غربت با من همان کار را می‌کند

که موریانه با سقف

که ماه با کتان

که سکته قلبی با ناظم حکمت

گاهی به آخرین پیراهنم فکر می‌کنم

که مرگ در آن رخ می‌دهد

پیراهنم بی‌تو آه

سرم بی‌تو آه

دستم بی‌تو آه

دستم در انديشه دست تو از هوش می‌رود …

رضا بروسان

نوشته شده در چهارشنبه 1391/10/13ساعت 15:7 توسط N.M|

چه هفته های خنده‌داری ست

این هفته‌هایی که صبح تا شب

شب تا صبح

هفت روز ِ هفته

خنده‌دار

می‌زنم زیر گریه

ایکاش میشد

شاهرگ زندگی ام را

بزنم به بیخیالی...

نوشته شده در دوشنبه 1391/06/13ساعت 3:47 توسط N.M|

..............و ديگر هيچ!!!


            وقتي نيستي از نبودنت بنويسم تا باز بغض كنم؟



       چرا؟


..........وباز هم ديگر هيچ اما اين بار ديگر هيچ از من مانده است



و تو باز نيستي !!!

نوشته شده در یکشنبه 1391/05/08ساعت 3:50 توسط N.M|

باران بارید.

زمان

چشمِ غول آساست.

می آییم به درونش

و از آن رد می شویم چو اندیشه ها.

رود موسیقی

جاریست در خونم...

اگر بگویم تن

جواب می دهد باد.

اگر بگویم زمین

جواب می دهد: کجا؟

جهان غنچه ای دوگانه، لب می گشاید:

اندوه بازآمدن

شادی اینجا بودن.

قدم می زنم...

گم شده در مرکز خویشتن.

نوشته شده در پنجشنبه 1391/05/05ساعت 8:45 توسط N.M|

یک شب، یک تولد

                       آغاز شد، آواز شد.

          یک شب، یک دوست

       مشکوک شد، مطرود شد.

          یک شب، یک شعر

                 صدا شد، دعا شد.

 یک شب، یک دل

              رها شد، جدا شد.

          یک شب، یک قلم

                  تدبیر شد، تقصیر شد.

      یک شب، یک خوب

             تفسیر شد، تکفیر شد.

نوشته شده در چهارشنبه 1391/04/28ساعت 19:11 توسط N.M|

سالهای پر از هیچ

روی دیوار های عمرم خط می کشند...

تا دق کنم

از غصه های سر و ته شده ی هق هق

عمق می شوم

در فصل های بی آغاز

و لحظه های آخر فردا را

دار نزده خاک می کنم.

حتی اگر التماسم کنند برای یک پلک

اشتیاق یه گور خالی را

پُر میکنم از هیچی یک روح

خواب هایم بوی کافور می دهند.

قدیسه هایم را عزل می کنم

من

پُرم از خستگی خوب بودن

تا ناشیانه حدس زدن هر قبر خالی

دلم برای دستهای بیرون مانده می سوزد...

امروز حراج کفن است

بوی حلوا می آید...

نوشته شده در دوشنبه 1391/03/22ساعت 4:6 توسط N.M|

افتاد

آن سان که برگ

-آن اتفاق زرد-

می افتد


افتاد

آن سان که مرگ

-آن اتفاق سرد-

می افتد


اما او...

سبز بود

و گرم

که افتاد.


نوشته شده در چهارشنبه 1391/03/17ساعت 2:44 توسط N.M|

در عجبند 

از سیب خوردن من 

که

ازان فقط "چوبش" باقیست...

مگر این همه چوب که خوردیم،

از یک سیب شروع نشد؟!

نوشته شده در جمعه 1391/03/12ساعت 9:52 توسط N.M|

ویولن خاک خورده ام را بر می دارم

دفتر نت را باز می کنم

گاهی شور می زنم

گاهی افشار

رنگ همایون، رقص ژاله...

آرشه را به کناری می اندازم

می زنم زیر همه چی

می زنم زیر گریه

در برهوت سال هایم

سراب ها مکرر اند.

در خفقان سرمای این فصل

با فنجانی قهوه

تکیه بر آرزوهایم...

شعری می بافم

برای همه ی سالهای دلتنگیم...

قهوه ای

تلخ تر از حسی

که آتشین بود

شاید!

وقتی که خیلی وقت است یخ زده

و نقشی که افتاده است...

میان ابهام شک ویقین.

و انگشتی که

-لرزان شاید-

با تردید آنرا می جود

هنوز ازدحام نقوش را

با همه بی مایگی اش....

ته این فنجان دوست دارم.

وقتی که تلخم



نوشته شده در چهارشنبه 1391/02/27ساعت 15:10 توسط N.M|



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت